امید

سعی میکنم مزه ی لواشکی که از بازار اصفهان خریده ام را بهتر بچشم و زود تمامش نکنم، شده ام زنِ محمد، محمد مرد مهربان و صبوری ست که وقتی پله های فرودگاه را با فاصله از او و با اخم میرفتم تنها کاری که میتوانست کند همین بود که ناخنش را بجود، من زنِ سختی شده ام، زنی که حس ها و فکرها و آدمهای زیادی در سرم نفس میکشند اما بلدم خودم را جا کنم در دل خانواده محمد، خودم از خودم میترسم اما نادیا گفت ما آدمهای زیادی متعهدی هستیم که برای رابطه های بلاتکلیف هم زیادی تعهد داشته ایم چه برسد به ازدواج ، پس نترس و ادامه بده، محمد یکبار در زندگی شکست خورده و من نمیدانم چندبار ، ایا شکست خورده ام یا نه؛ شده ام زن محمد و یک رینگ ساده حالا دور انگشت دوم دست چپم جا خوش کرده که به من اعلام میکند حالا تو شده ای زن محمد، محمد جای خالی ای بود که میشد با اسم های دیگری هم پر شود لابد، اما خدا کند همان باشد که باید، من برایش همان باشم که باید،هیچ معلوم نیست شاید ده سال دوام آورد شاید هم صد سال، هرچه که هست امید که این دل و ذهن و قلب و جسم و همه و همه برود به همان خانه که حلقه ی دست چپم متعلق به آنجاست .



منبع: http://brightpoint.blogfa.com/